یکسالی به طول نمی انجاد
تا زندگی را به گونه ای دیگر آغاز کنیم
پروردگار تک تک روزهای سال را به ما بخشید
تا شروعی دوباره داشته باشیم
پس هرگز نا امید نباشید زیرا در هر روز شانسی برای
شروعی دوباره به سراغ تمامی انسانها می آید
مژده بده دارم میام سراغت
دنیا به روت خندیده خوش بحالت
مژده بده عاشقتم همیشه
نگام نکن گر میگیره نگاهت
مژده بده نفس کشیده دریا
نگاه ماهی دل موجو برده
نفس نفس میزنه تنگ امسال
آخ که یه شیشه به تو دل سپرده
مژده بده شکوفه آشتی کرده
رد یه بوسه مونده روی ساحل
تمام دنیا رو میخوام ببازم
به پای جانانه ترین علاقه
مژده بده عاشقی آسون شده
ستاره چشمک زده شب گم شده
خاطر مهتابو پریشون نکن
تازه جهان رنگ ترنم شده
مژده بده هر چی که بود گذشته
خوب و بدش فقط برات خاطرست
آخر هر حادثه ی خواستنی
تویی که یادت نفسه پنجرست
خداحافظ عزیز
تلخیه این جدایی رو با گریه بد ترش نکن
ماکه شکسته دلمون تو دیگه پر پرش نکن
من که دلم خونه ولی دوست ندارم تو بشکنی
فقط بدون هر جای اون دنیا برم تو با منی
چیزی ندارم که بگم غیر از خداحافظ عزیز
اشکای نازنینتو به پای رفتنم نریز
یه دنیا حرفه تو دلم اما نمیتونم بگم
چه فرقی داره وقتی که بدون تو باید برم
تلخیه این جدایی رو با گریه بد ترش نکن
ماکه شکسته دلمون تو دیگه پر پرش نکن
![]()
سلام ای غروب غریبانه ی من،سلام ای طلوع سحر گاه رفتن،سلام ای
غم لحظه های جدایی،خدا حافظ ای شعر شبهای روشن.
خداحافظ ای قصه ی عاشقانه،خداحافظ ای آبی روشن عشق،خداحافظ
ای عطر شعر شبانه،خدا حافظ ای همنشین همیشه،خداحافظ ای داغ بر
دل نشسته،تو تنها نمی مانی ای مانده بی من،تو را میسپارم به دلهای
خسته،تو را میسپارم به مینای مهتاب،تو را می سپارم به دامان
دریا،اگر شب نشینم اگر شب شکسته تو را میسپارم به رویای فردا،به
شب میسپارم تو را تا نسوزد، به دل میسپارم تو را تا نمیرد ،اگر
چشمه ی واژه از غم نخشکد،اگر روزگار این صدا را نگیرد،خداحافظ
ای برگ و بال دل من،خداحافظ ای سایسار همیشه،اگر سبز رفتی اگر
زرد ماندم،خداحافظ ای نو بهار همیشه.
![]()
سلام نیمه ی گمشده ی قلب من.امیدوارم که احوال قشنگت خوب باشد.دلم خیلی برات
تنگ شده.برای خنده های قشنگت.برای راه رفتنت.برای اخم کردنت در برابر
خنده های من! آخه الهه ی زندگی من کجا رفتی؟تو گمشدی و من هر چقدر میگردم
پیدات نمیکنم.قرار نبود قایم موشک بازی انقدر
استانی،توی این شهری،توی این منطقه ای ولی دلت نمیخواد منو ببینی!
خواهش میکنم بیا!
به وجود قشنگت احتیاج دارم.دارم میمیرم نفسهای آخره.
قلبم تندتر از همیشه میتپد و تو را از من میجوید او به نیمه ی گمشده اش احتیاج دارد.
بیا!

انقدر سريع اتفاق ميفته كه خودتم نمی فهمي؟؟؟... يه روزی انقدر دوسش داری كه حاضری به خاطرش از همه چيزت بگذري...از غرورت...از خوشيات...حتی از زندگيت...حاضری برای اينكه او راحت باشه...شاد باشه...خسته نشه...ناراحت نشه...غصه نخوره...هر كاری بكني....خودت عذاب بكشی ولی گريه شو نبيني...حاضری هر كاری كنی تا فقط يه لحظه بهت نگاه كنه و با اون چشمايی كه ازش شيطنت و مهربونی ميباره صدات كنه...
وای كه چه روزايی گذشت كه به خاطرش غصه خوردي...گريه كردي...از نامهربونيهاش...بی وفايی هاش...غرور بيجاش...دلت شكست ولی به روی خودت نياوردي...هر چقدر او نامهربونی كرد تو مهربونی كردي....هر قدر ناز كرد نازشو كشيدي...به خودت می گفتی وقتی از محبت و صداقتم مطمئن بشه همه چيز خوب ميشه...
چه روزايی كه به اميد ديدنش گذروندي...و چه شبايی كه از غصه ی دوريش تا خود صبح بی صدا اشك ريختي...ولی راستش هر آدمی يه ظرفيتی داره...وقتی از حدش بگذره ديگه محبت كردنم بی معنی ميشه....
گاهی وقتا انقدر به يكی خوبی می كنی كه ديگه فكر می كنه اين مهربونيا وظيفته...اونوقته كه يه چيزی ته دلت می شكنه...انقدر جواب مهربونياتو با نامهربونی ميده...انقدر در جواب لبخندت اخم می كنه ...و انقدر احساس و فكر و قلبتو به بازی می گيره.......كه....كه كم كم حس تو عوض ميشه...دوباره غرورت واست مهم ميشه....ديگه حاضر نيستی به خاطرش غرورتو خرد كني....ديگه از ديدن اشكاش كلافه نميشي....ديگه با نگاه كردن به چشاش دلت هری نمی ريزه پايين...ديگه نازشو نمی كشي....
آره....ديگه ديدنش واست رويا نيست...ديگه از تماس دستاش و حس حرارت بدنش احساس خوبی نداري....ديگه از دوريش غصه نمی خوري...حالا می فهمی كه چقدر از لحظه ها و روزاتو به خاطرش حروم كردي...و حسرت ميخوري....چون...چون....ديگه دوسش نداري![]()

کربالا آسمان بود
کربلا عاشق بود
اگر عاشق نبود ۷۲ بار سجده نمیکرد

وقتی نگاهم می کرد تمام وجودم می لرزید تنها کسی بود که مرا اينگونه عاشق كرد. دلم مي خواست بدونه كه چقدر دوستش دارم اما او هميشه بامن سرد و رسمي بود. به خاطرش به علاقه خيلي ها پشت كردم اما بازهم........
يك روز به هم برخورد كرديم ازم دعوت كرد احساس خوبي داشتم. اون روز خيلي حرف زديم اما اينبار هم سرد و رسمي........سالها گذشت درسمان هم تمام شد اخرين باري بود كه مي ديدمش يعني ميدانستم كه اين اخرين بار است .اخرين حرف ما فقط يه نگاه بود ......و دراخر گفت خدانگهدار......من رفتم و او رفت من با انديشه او و او با انديشه فرداها...
زماني گذشت با خبر شدم كه ازدواج كرده .ميگفتند او ديگر شاد نيست.نميدانستم چرا من به تنهايي خود فكر ميكردم...
سالها گذشت او را ديدم اين بار جسم بي روجش را در مراسم خاك سپاريش سردي جسمش مرا ياد سخنانش ميانداخت حرفهايي سرد و بي روح....ديگر نخنديدم از او هيچي به يادگار نداشتم جز يك نگاه..
دفتر خاطراتش بدستم رسيد با اندوهي فراوان آن را ورق زدم .اخرين نوشته اش مربوط به اخرين ديدارمان بود خواندم نوشته را :
امروز براي اخرين بار ديدمش چقدر زيبا شده بود هم زيبا بود هم مهربان وقتي نگاهم ميكرد دلم ميلرزيد برق نگاهش نگذاشت بگويم كه چقدر دوستش دارم ...
من ديگر به تنهايي خود فكر نمي كنم به غروري كه فاصله را رقم زد مي انديشم.
من چرا اینقدر مغرورم
تا حالا شده به یه فرشته ی نجات بر بخوری ؟ تا حالا شده به کسی برسی که انگار سال ها به دنبالش بودی تا در کنارش به آرامش برسی ؟
آرامشی وصف ناپذیر . آرامشی که از نبودنش بترسی اون موقعس که آنچنان دلتنگش می شوی که عین دیوونه ها از یه لحظه نبودنش می ترسی.اون موقع که دلت می خواد ثانیه به ثانیه ی زندگیت رو در کنارش باشی .اون موقع که لحظه به لحظه در نبودنش دلت براش تنگ می شه. اون موقع که فکر می کنی چرا نمی شه آدمارو گذاشت تو چمدون تا بتونه هر جا میره اونم ببره .
اون موقع که پای تلفن دلت می خواد به صداش گوش بدی حتی اگه حرفی برای گفتن نداشته باشی گوشی رو نگه می داری که به صدای نفس کشیدنش گوش بدی و از صدای دم و بازدمش آرامش بگیری. اون موقع که اسم دیوونه رو روت می ذارن و با نگاه های مملو از تمسخر نگات می کنن و سعی می کنن خوردت کنن .اون موقع که وقتی تو تنهایی بهش فکر می کنی آنچنان تپش قلبی می گیری که احساس می کنی الانه که قلبت بیفته جلوی پات .
تا حالا شده ؟؟؟